تبليغاتX
با یه چشمک دوباره
فاطمه...فاطمه است..

(( مريم ، مادر عيسي است.))

و من خواستم با چنين شيوه اي از فاطمه بگويم
. باز درماندم :

خواستم بگويم
: فاطمه دختر خديجه بزرگ است .
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه همسر علي است.
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه مادر حسين است.
ديدم که فاطمه نيست
.

خواستم بگويم
: فاطمه مادرزينب است.
ديدم که فاطمه نيست
.

نه
، اينها همه هست ولي اين همه ، فاطمه نيست .

فاطمه
، فاطمه است ...

 

بخشي از کتاب " فاطمه ، فاطمه است " به قلم "دکتر علي شريعتي "

پ.ن:

۱.روز مادر رو به همه مامانای مهربون دنیا مخصوصا مامان گل خودم تبریک میگم

 

۲.امیدوارم همه مامانای دنیا همیشه سالم باشن ..سایشون همیشه بالای سر خونوادهاشون باشه

 

۳.جای مامان بزرگم امروز خیلی خالیه و نبودشو امروز خیلی احساس می کنم

 

۴.فردا ساعت ۸ یه امتحان سخت دارم...اصلا هم حس خوندنش نیست...یه کوچولو واسه منم دعا کنید

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:43  توسط آرام  | 

هر کجا هستم باشم.....آسمان مال من است

1

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:20  توسط آرام  | 

اراده..

هیچ چیز همچون اراده به پرواز پریدن را آسان نمی کند.نه کیمیا گری وجود دارد، نه

پری قصه هایی ، نه ساحره پیری و نه درویشی که راه رسیدن به سرزمین

خوشبختی و قصر بلوری رویاها را به تو نشان دهد....

 

یک عاشقانه آرام....( نادر ابراهیمی )

  

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:0  توسط آرام  | 

سیب

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتای بیتابی میخوام
من از اون وقتای بیتابی میخوام

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من


من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام


مث یک دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا
من میمونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

پ.ن:

۱: این پست کاملا همین جوری بود.

۲:طبق معمول امروز گیر دادم به یه آهنگ که الان نمی دونم بار چندمه امروز دارم گوش میدم 

۳:هر کی یه سایت دانلود آهنگ بلده که فیلتر نشده به من بگه . اینجا نمیشه لینک تبلیغاتی کامنت گذاشت.همون اسم فارسی بگین تو گوگل search می کنم.مرسی..

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:29  توسط آرام  | 

بهترین باش...

اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي،بوته اي در دامنه اي باش،

ولي بهترين بوته‌اي باش كه در كناره راه مي‌رويد.

اگر نمي‌تواني بوته‌اي باشي،علف كوچكي باش و چشم‌انداز كنار شاه راهي

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمي‌تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش،

ولي بازيگوش‌ترين ماهي درياچه!

همه ما را که ناخدا نمی کنند .ملوان هم می توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ،

كارهاي كمي كوچكتر و آنچه كه وظيفه ماست،

چندان دور از دسترس نيست.

اگرنمي‌تواني شاه راه باشي،كوره راه باش،

اگر نمي‌تواني خورشيد باشي، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند.

هر آنچه که هستی..بهترینش باش...

 

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:28  توسط آرام  | 

عنوان ندارد...

????

یه موقع هایی میشه آدم اعصابش بهم میریزه....یه موقع هایی میشه آدم از دست خودش  کفری

میشه.....یه موقع هایی میشه ساعت ۱ نصفه شب دوست داری بری تو خیابون قدم بزنی اما چون  

امکانش نیست عصبانی تر میشی......یه موقع هایی میشه گریه ات گرفته اما یه قطره هم دلت            

نمی خواد اشک بریزی پس خودخوری می کنی......یه موقع هایی میشه که به موقع هایی فکر    

می کنی که با یاد آوریش عصبانی تر میشی اما باز فکر می کنی.....فکر می کنی....فکر می کنی

یه موقع هایی میشه ......یه موقع هایی میشه.....

عکس بالا هم اصلا به من و اعصابم ربطی نداشت ..اما دوست داشتم بذارم...نمی دونم شاید من

یه ربطی دیدم .حتما همینه که اینو گذاشتم ...دلم می خواد

خسته ام.........همش دارم به یه آهنگ گوش میدم ........پس چرا از این آهنگ خسته نمیشم؟......نمی

دونم فقط امشب  ۵۰ بار  شد.....بیشتر ....کمتر  ؟؟؟!!!!!!!

من با زخم زبونات رفیقم ...مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم ...........

با توام که داری .......به گریه ام.... می خندی......کاش میشد بیای و...............

عزیزم.............عزیزم................

عزیزم..............

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط آرام  | 

لحظه گمشده

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
آیا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

سهراب سپهری

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:40  توسط آرام  | 

سلام....
 

سلام سلام

قربون خودم برم که امروز تولدمه

به به به چه دختر خوبیم من...وواااااااااااااییییچه قدر خوبه که تولدمه کلی ذوق کردم .یه وقت فکر بد

نکنید به خاطر کادو خوشحالم......اصلا حتی فکرشم نکردم

ووااااااای کلی منتظرم شب بشه کادو بگیرم .خدا کنه کادوها خوب باشه

نباشم واسه خودم که روز تولدم مریض شدمتب دارم به همراه آنفولانزا...همه بدنم درد میکنه

اونم روز تولدم...نازی ...از دیروز مریض شدم......یکی نیست به من بگه چرا مواظب نبودی.؟؟؟باز هوا

یه ذره گرم شد تو پروووووووو شدی؟؟؟؟

از صبح دوستم لطف کرد زنگ زد بیدارم کرد تولدمو تبریک گفت

ماریا جونم زحمت بیدار کردن منو کشید...من نمی دونم این بچه خودش خواب نداره فکر می کنه همه

مثل خودش بیدارنبعدشم کلی sms ,..زنگ...چه دوستای خوبی دارم منالبته خوبی از خودمه

امروزم کلی به من خوش گذشت ...تنها بدون سر و صدا کلی خوابیدم.بعدشم کلی خونمون تلفن.....

....زنگ ...مهمون...به هیچ کدوم هم جواب ندادماصلا بهترین قسمت عید همینه مامان باباها برن 

مهمونی بعد تو خونه باشی در رو هم باز نکنی...خیلی کیف میده

تولدم مبارک یه عالمه....چه دختر خوبی..تولدشههیشکی نیست به من گل بده تولدم

این نرگس هم هنوز زنگ نزده...بی معرفتبرم خودم بهش زنگ بزنم تولد دوست عزیزشو تبریک

بگم....دیگه بسه هر چی ذوق کردم...قربون همتون...

 

2 نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط آرام  | 

سال نو مبارک

هفت سین

بوی عیدی

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی

بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ نو

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا

شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور

برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط آرام  | 

عید عاشق...

پاشو پاشو پاشو گلدون و بيار
وقتشه سنبل بکاريم
اگه نوروزم نياد
با يه غزل عيد مياريم

نگو فروردين ما
چند سالي مونده تا بياد
عيد عاشق هر شبه
تقويم و ساعت نمي خواد
بي بهارم ميشه گاهي
خواب نرگس ببينيم
وقت و بي وقت تو خونه
سفره ي هفت سين بچينيم


پاشو پاشو پاشو گلدون و بيار
وقتشه سنبل بکاريم
اگه نوروزم نياد
با يه غزل عيد مياريم


سيني سبزه سرون  گوشه ي انباره هنوز
رو سر انگشتاي تو  سوز خوش تار هنوز
يه سبد سلامتي هنوز تو گنجه ي تنه !
يه کتاب خورشيد هنوز تو بقچه ي دل منه !
من ديگه منتظره  هيچ کسي نيستم که بياد
دل من از آسمون معجزه اصلا نمي خواد
چشم به راه چه کسي  نشستي پاي پنجره ؟
دست بي منتتو پر از بهار منتظره ...

پاشو پاشو پاشو گلدون و بيار
وقتشه سنبل بکاريم
اگه نوروزم نياد
با يه غزل عيد مياريم


پاشو پاشو
پاشو پاشو
....

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:33  توسط آرام  | 

جای پای شبنم

 

هان پدر چرا نمی خندی

عید آمد مگر نمی بینی

من که آن کفش را نمی خواهم

پس چرا باز هم تو غمگینی

 

خواهرم گفت و مادرم خندید

چشمهایش ولی پر از غم بود

روی گلبرگ گونه اش انگار

باز هم جای پای شبنم بود

 

کفش کوچک چقدر زیبا بود

رنگ لبخند خواهرم را داشت

روی لب هایش مثل فصل بهار

باغ زیبایی از تبسم کاشت

 

شوق مثل ستاره ای پر نور

خانه ای در میان چشمش ساخت

روی پیشانی پدر اما

ابر اندوه سایه ای انداخت

 

معنی سایه نگاهش را

من و او هر دو خوب فهمیدیم

در سکوت دوباره ما آن روز

بغض شب های عید را دیدیم

 

خواهرم خواست باز خانه ما

روشن از شادی پدر گردد

گفت آن کفش را نمی خواهد

تا که شاید بهار برگردد

 

گرچه مادر به خنده لب وا کرد

خواهرم چشم خیس او را دید

معنی اشک های مادر را

خواهر کوچکم نمی فهمید

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:20  توسط آرام  | 

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!



زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است ، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،
به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم



رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره رادریابیم

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:6  توسط آرام  | 

دریچه ای رو به دیروز...

دریچه ای....

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:48  توسط آرام  | 

....

 

مسخره است

 

آنان که نمی دانند و فکر می کنند که خیلی می دانند و آنان که.......

 

کسل کننده است

 

وقتی صبح برای گرفتن یک واحد مجبوری با آدم هایی مشورت کنی که هیچ چیز نمی دانند ، اما فکر

 

می کنند همه چیز می دانند.......

 

سخت است

 

وقتی ناراحتی و باید وانمود کنی خوشحالی........

 

خنده دار است

 

وقتی سردرگمی و نمی دانی چرا ، مثل امروز من.........

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:41  توسط آرام  | 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...

hossein

 

 در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست

 

حسين بيشتر از آب،تشنه لبيك بود .
اما افسوس كه به جاي افكارش،
زخمهاي تنش را نشانمان دادند ،و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند

 

 ( دکتر علی شریعتی )

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 15:8  توسط آرام  |